حسن حسن زاده آملى

18

دو رساله مثل و مثال (فارسى)

كسانى كه افلاطون را ديده‌اند و در نزد وى تلمّذ كرده‌اند مانند ارسطاطاليس و طيماوس از او حكايت كرده‌اند كه سخنش اين بود : عالم را مبدع محدث ازلى واجب بذاته عالم بجميع معلولاتش بر ترتيب اسباب كليه است ؛ و او در ازل بود و حال اين كه در وجود رسم و اثرى نبود مگر مثال در نزد بارى تعالى ؛ و بسا كه از آن مثال تعبير به هيولى و نيز تعبير به عنصر اوّل مىشود ؛ پس عقل اول را ابداع فرمود و بتوسّط او نفس كلّى را كه از عقل منبعث است مانند انبعاث صور در آينه و بتوسط آن دو عالم جسمانى را ، و هيولائى كه موضع صور جسميه است جز آن عنصر است . و از او حكايت شد كه وى زمان را در مبادى كه دهر است درج كرده است ، و براى هر موجود مشخّص در عالم حسّى مثالى موجود غير مشخّص در عالم عقلى اثبات كرده است كه آن مثل را مثل افلاطونى نامند . و آن مثل نوريه غير از مثل ظلمانيه‌اند كه در عالم مثال برزخى خيالى اثبات كرده است ؛ مثل أول بسائط ، و مثل ثانى مبسوطات و اشخاص آنها در عالم جسمانى مركّبات‌اند ، پس انسان مركّب محسوس جزئى آن انسان بسيط معقول است ، و همچنين هر نوعى از حيوان و نبات و معدن . افلاطون گفته است : موجودات اين عالم حسّى آثار وجودات آن عالم عقلىاند ، و ناچار هر اثرى بايد با مؤثّر خود يك نوع مشابهت داشته باشد . و هم او گفته است : چون عقل انسان از آن عالم عقلى است ، از محسوس أمرى مثالى منتزع از مادّه را ادراك مىكند كه بكلّيتش معقول مطابق مثال است كه در عالم عقل است ، و بجزئيّتش مطابق موجودى است كه در عالم حسّ است ، و اگر اينچنين نمىبود عقل نمىتوانست آن را از خارج مطابق مقابل وى ادراك كند ، پس عقل مادامى كه مدرك چيزى است إدراك او موافق حقيقت مدرك است ، پس عقل دو عالم متطابق متقابل را إدراك مىكند : يكى عالم عقل كه در آن مثلى است كه اشخاص حسّى با آن مطابق‌اند ، و ديگر عالم حسّ كه در آن مثلى است كه مثل